فقط خدمت ...


هميشه حاضر بود

هيچ وقت خودش رو كنار نكشيد

حتی وقتى بنى صدر خلع درجه اش كرد ، با لباس بسيجى مى رفت سپاه

مث یه بسیجی صفر کیلومتر کار می کرد

طرح مى داد و برنامه ريزى ستادی مى كرد

اصلا براش مهم نبود که تا دیروز سرهنگ بوده و امروز یه بسیجی ساده است

فقط به خدمت فکر می کرد...

یاران امام ...


هنوز انقلاب پیروز نشده بود و حضرت امام (ره) در تبعید به سر می بردند. یک روز صبح

که می خواستم او را برای نماز از خواب بیدار کنم، دیدم بیدار است و ناراحت.

پرسیدم: چی شده مادر؟

گفت: امام را در خواب دیدم. من و عده ی زیادی در یک طرف ایستاده بودیم و شاه و

سربازان و درجه دارانش در طرف دیگر.

شاه رو به امام کرد و گفت: «پس کو آن یاران باوفایی که از آن ها صحبت می کردی؟»

امام دست مبارکش را روی گردن من گذاشت و گفت آن هایی که می گفتم همین ها

 هستند که به ثمر رسیده اند!

چند سالی از این قضیه گذشت. انقلاب پیروز شد و در دوران جنگ مثل بقیه ی جوانان

برای دفاع از مرزهای میهن اسلامی راهی جبهه شد.

آخرین بار که می خواست به جبهه برود، گفت: عملیاتی مهمی در پیش داریم. من هم

می خواهم در آن عملیات داوطلب باشم و اگر خدا بخواهد شهید می شوم. حرف هایش

 را زد و ساکش را برداشت و با همه خداحافظی کرد. چند روز بعد که مارش عملیات به

صدا درآمد برای ما یقینی شده بود که او به شهادت رسیده است. همین طور هم بود.

پیکر پاکش را که آوردند دیدیم درست از همان قسمت که امام دست مبارکشان را

نهاده بودند ترکش خورده و شهید شده است.
راوی: مادر شهید سید رضا سیدین

ما بهشت را خریده ایم ...

بعد از شهادت احمد آمدم مادرم را دلداري بدهم، کمي بي تابي مي کرد.

گفتم: خدا صبرتان بدهد. گفت: اين که چيزي نيست، خدا سايه امام(ره) را بر سر ما

نگه دارد.برادرم احمد شهيد شد، بعد ابوالقاسم. يک سال بعد هم پدرم شهيد شد.

بعد از شهادت پدرم بعضي ها مي آمدند و از روي دل سوزي به مادرم مي گفتند: اين جا

کجا بود که همسرتان رفت. بس نبود بعد از دو تا شهيد؟!مادرم مي گفت: اين چه حرفي

است که مي زنيد؟ من هم مي خواهم شهيد بشوم.ما هم که بي تابي مي کرديم، مي گفت:

مادر چرا بي تابي مي کنيد ما بهشت را خريده ايم.عازم حج که شدند، فاميل ها مي گفتند:

مادر، شما آن جا ديگر در راهپيمايي ها شرکت نکنيد اما جواب مادر را همه مي دانستيم:

"من در راهپيمايي مکه پرچم اسلام را دست مي گيرم و جلوتر از همه خواهم بود".

از سفر مکه برنگشت. از همان جا او را به بهشتي که خريده بود بردند.

پيش احمد و ابوالقاسم، پيش پدرم... .

به روايت پسر شهيد کبري تلخابي

لب تشنگان ...

هر روز وقتی برمی گشتیم، بطری آب من خالی بود؛ اما بطری مجید پازوکی پر بود.

توی این حرارت آفتاب، لب به آب نمی زد. همیشه به دنبال یک جای خاص بود.

 نزدیک ظهر، روی یک تپه خاک با ارتفاع هفت_هشت متر نشسته بودیم و اطراف را

 نگاه می کردیم که مجید بلند شد. خیلی حالش عجیب بود. تا حالا او را این گونه ندیده

بودیم. مرتب می گفت:«پیدا کردم.

 این همون بلدوزره.»

یک خاکریز بود که جلوش سیم خادار کشیده بودند. روی سیم خاردار دو شهید افتاده

بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر. مجید بعضی از آن ها را به اسم می شناخت.

مخصوصاً آن ها که روی سیم خاردار خوابیده بودند. جمجمه ی شهدا با کمی فاصله روی

 زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندانهای جمجمه می ریخت و گریه

 می کرد و می گفت:

«بچه ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم.

تازه، آب براتون ضرر داشت!»

 ....مجید روضه خوان شده بود و....

انگشت و انگشتر ...

چند روزي مي‌شد كه در اطراف كاني‌مانگا در غرب كشور كار مي‌كرديم؛

شهداي عمليات والفجر چهار را پيدا مي‌كرديم.

اواسط سال 71 بود.

از دور متوجه پيكر شهيدي داخل يكي از سنگرها شديم. سريع رفتيم جلو.

همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير يا تركش به او اصابت كرده

و شهيد شده بود.

خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم

در انگشت وسط دست راست او انگشتري است؛ از آن جالب‌تر اين كه تمام بدن

كاملاً اسكلت شده بود ولي انگشتي كه انگشتر در آن بود،

كاملاً سالم و گوشتي مانده بود.

همه‌ي بچه‌ها دورش جمع شدند. خاك‌هاي روي عقيق انگشتر را پاك كرديم.

اشك همه‌مان درآمد، روي آن نوشته شده بود:‌

« حسين جانم »


avayesahra63.blogfa.com

بگذار بی نمازها نماز بخوانند ...

می خواست برگرده جبهه. بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی.

بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند.

چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست . . .

وقت نماز که شد، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم؛ دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد!

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست!

اجازه بدید کمی هم بی نمازا نماز بخونند!!

دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم. خیلی زیبا، بجا و سنجیده جواب حرفِ بی منطق

من رو داد . . .


avayesahra63.blogfa.com


احترام به پدر و مادر ...

برف شدیدی باریده بود . وقتی قطار دو کوهه وارد ایستگاه تهران شد

ساعت دو نیمه شب بود .

با چند نفر از رفقا حرکت کردیم . علی اصغر را جلوی خانه شان در خیابان

طیب پیاده کردیم . پای او هنوز مجروح بود .

 فردا رفتیم به علی اصغر سر بزنیم . وقتی وارد خانه شدیم مادر اصغر جلو آمد.

  بی مقدمه گفت :آقا سید شما یه چیزی بگو !؟

بعد ادامه داد : دیشب دو ساعت با پای مجروح پشت در خانه تو برف نشسته

اما راضی نشده در بزنه و ما رو صدا کنه .صبح که پدرش می خواسته بره مسجد

اصغر رو دیده!!!!

از علی اصغر این کارها بعید نبود . احترام عجیبی به پدر و مادرش می گذاشت .

ادب بالاترین شاخصه او بود .

راوی : سید ابوالفضل کاظمی

avayesahra63.blogfa.com

سر تراشیدن شهید بابایی ...


اي كاش همه مثل او فكر مي كرديم. در يكي از روزها كه در منطقه ي عملياتي

بوديم، بعد از نماز صبح، جلوي آيينه رفتم و شروع كردم به شانه زدن موهايم كه

تا حدي بلند بود. صداي خنده ي آهسته اي مرا به خود آورد. به طرف صدا برگشتم.

شهيد بابايي بود كه در كنار سوله دراز كشيده بود و به من نگاه مي كرد.

رو به من كرد و گفت:« مي خواهي يكي از دلايل تراشيدن سرم را برايت بگويم؟»

الآن يك ربع است كه جلوي آينه ايستاده اي و موهايت را چپ و راست مي كني،

مي داني زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده؟

غرور اين موها، تو را جلوي آينه نگه داشته و فكر مي كني خوش تيپ تر

مي شوي ولي من سرم را با ماشين چهار تراشيده ام و يك قيافه ي معمولي

به خود گرفته ام. قيافه ي معمولي هيچ وقت انسان را مغرور نمي كند.»

شهادت مناسب ترين هديه اي بود كه خدا به پاس زحماتش به او بخشيد.

گوارايش باد....

avayesahra63.blogfa.com

برای شهادت ...

عراق پادگان ابوذر سرپل ذهاب را بمباران کرده بود... برای کمک رفتیم بیمارستان.....

بین مجروحین چشمم به یه پسر بچه افتاد که حتی هنوز صورتش مو در نیاورده بود

و یکی از دستاش قطع شده بود...برای دلجوئی رفتم پیشش گقتم چیزی نیاز نداری ؟

با نارحتی گفت خیر شما چی فکر می کنید؟

من برای شهید شدن اومده بودم .این که چیزی نیست.با شرمندگی دور شدم و

بعد از یک ساعت که از کنارش رد شدم دیدم شهید شده...

دست مصنوعی ..

همه را صف کرده بودند که قبل از اعزام واکسن بزنند. خودش را به هر کاری زد
 که واکسن نزند. می گفت من قبلاً جبهه بودم احتیاج به واکسن ندارم.چند بار
 هم خواست یواشکی از صف رد بشود. اما نگذاشتند. نوبتش که شد، آستینش
 را که بالا زدند، دیدند دستش مصنوعی است برش گرداندند.

سید ...


ـ سید بدو به بچه ها بگو تجهیزات رو تحویل بگیرن میخوایم بریم خط .

ـ چشم .

ـ سید اونارو بردار بیار.

ـ چشم .

ـ ...

ـ ای مرگ و چشم ، اینقدر نگو چشم .

ـ چشم .

... کربلای چهار ، سید ، پسر نجیب و موقّر تخریب نیامد !!!

سر جنازه اش که رفتم صحنه ای بود .

بدون سر ...

بدون هر دو دست ...

با پهلوی پاره پاره ...

از آن به بعد هر کس به من می گوید چشم ...

یه طوری میشم ...

یه طور عجیب !!!

مردان کوچک ...

با عصبانیت فریاد زدم: - این بچه رو کی آورده اینجا؟ مرد میانسالی

برای وساطت آمد: - برش نگردونید. این بچه حالا که اومده، من خودم

ازش مراقبت می کنم.

- نمبشه پدر جان! این بچه پدر و مادرش مشکل درست می کنند.

اگه این بچه شهید بشه مردم بدبین میشن.گفت: پدر این بچه منم!

خواهش می کنم بگذارید بمونه. 13 سالشه اما به اندازه یه

مرد 50 ساله قدرت داره!

راه ناتمام شهیدان...

شمردم. یک، دو، سه، ... ، سیزده ، چهارده. چهارده تا تیر خورده بود.

چهارتا انگشتش را هم کرده بود توی حلقش محکم گاز کرفته بود تا

سر و صدا نکند. همه بدنش خونی بود انگشت هایش هم.